
نمي دانستم.هيچ چيز نميدانستمو نمي دانستم که نمي دانم،اما تو مي دانستي و مي توانستيو همين بس بود که دستهايم را بگيريو در کلاس مهربانيت بنشانيو نخستين حرفهايم را برايم هجي کني.ازآن به بعد در کلاس تو- که به اندازه همه خوبي ها وسعت داشت-مي نشستم و از پنجره نگاهتآسماني را مي ديدم که آرزوهايم راچون خورشيدي روشن در بر گرفته بود.چه خوب بودي تو. چه ساده،چقدر مهربان!و من در چشمهايت مهري مي ديدمکه بوي دامن مادر را مي داد،وقتي که ريحان مي چيدو بوي دستهاي پدر را،وقتي که خسته از کار بر مي گشت،وضو مي گرفت، و در گوشه ايوان نماز مي خواند.آن قمري قشنگکه هميشه پشت پنجر...
ادامه مطلب